راز مدیریت
 
قالب وبلاگ

ذهنش مدام مشغول بود. سرعت زندگی‌اش بالا بود. مدت‌ها بود که طعم لذیذ زندگی را نچشیده بود. با خود اندیشید که: « من که خوب زندگی را می دانم، اما چرا خوب زندگی نمی‌کنم.» خوب که دقیق شد دریافت که لذت‌های زندگی را در بالاترین تاقچه اطاقش گذاشته طوری‌که دستش به آنها نمی‌رسد.



ادامه مطلب
[ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ] [ 13:54 ] [ پیمان متقی ]

خرد جمعی چیست؟ آیا می توانیم به خرد جمعی اعتماد کنیم؟ فرانسیس گالتون (1911-1822)، دانشمند مردم شناس و آماردان انگلیسی، از پیشگامان علم ژنتیک، و کاشف انحصاری بودن اثر انگشت با انجام یک پژوهش پیمایشی به این پرسش پاسخ داده است. امیدوارم همانگونه که نتیجه این تحقیق مرا شگفت زده کرد شما را نیز متحیر نماید. در بخش ادامه مطلب با این پژوهش آشنا خواهید شد. توضیح این که این بخش برگرفته از کتابی تحت عنوان «خرد جمعی» (The Wisdom of Crowds) اثر جیمز سورویسکی (James Surowiecki) است.


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و ششم آبان 1391 ] [ 19:55 ] [ پیمان متقی ]
روزي مردی نابینا روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود. روي تابلو نوشه شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگار خلاقي از کنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه در  داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و چیز ديگري روي ان نوشت.  دوباره تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از روی صداي پا خبرنگار را شناخت و از او خواست  بگويد که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاصی نبود، من فقط جمله شما را به شکل ديگري نوشتم. او لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است؛ مردم روي تابلوي او این جمله را می خواندند:
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!
وقتي کارتان را نمي توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است

- ارسال شده توسط یکی از خوانندگان عزیز راز مدیریت با نام مه جبین.
[ شنبه بیست و نهم مهر 1391 ] [ 15:11 ] [ پیمان متقی ]

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت: «اگر دخترت حاضر به ازدواج با من شود بدهی تو را خواهم بخشید. دختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد.  پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: «اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود تو باید به زندان بروی«.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد که زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد. تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!

و اما کاری که دختر انجام داد این بود که دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد
[ یکشنبه دوم مهر 1391 ] [ 18:31 ] [ پیمان متقی ]
مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد، به درختي رسيد. تصميم گرفت در سايه آن قدري اسـتراحت كند. آن درخت جـادويي بود؛ درختي كه مي توانست هر آن چه را كه در ذهن رهگذر بود برآورده سازد!
وقتي مسافر روي زمين سفت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد!
مسافر با خود گفت: چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم. ناگهان ميـزي پر از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد.
بعـد از سیر شدن، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت: قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد.
هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسـمان باشد که اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد. بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد.
جان اولیور هاینر معتقد است: «مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است.»
 
 
[ سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 ] [ 12:30 ] [ پیمان متقی ]
یکی از دیالوگ های خیلی زیبا بین فامیل دور و آقای مجری در برنامه نوروزی کلاه قرمزی:
آقای مجری: واسه چی در باز گذاشتی؟
فامیل دور:واسه بهار.از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه.وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمه چیز خوب اون ‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه.در باز ُ کسی نمی‌زنه. ولی در بسته رو همه می‌زنند. خود شما به خاطر این‌که بدونی توی این پسته دربسته چیه، می‌شکنیدش.شکسته می‌شه اون در.دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه.یه سری از دل‌ها درشون بازه. می‌فهمی تو دلش چیه. ولی یه سری از دل‌ها هست که درش بسته ‌اس. این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که
بالاخره یه روز مجبور می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه.
آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه؟
فامیل دور:در دل آدم با درد دله که باز می‌شه
[ دوشنبه ششم شهریور 1391 ] [ 18:58 ] [ پیمان متقی ]
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. روزی بادیه نشین ثروتمندی به او پیشنهاد کرد که اسبش را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین عوض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد… مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن: «برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی…»
بادیه نشین تمسخرکنان گفت: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد…

ارسال شده از طرف یکی از خوانندگان محترم وبلاگ با نام مستعار هموطن

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 18:48 ] [ پیمان متقی ]

خیلی از مردم گمان می کنند برای خوب بودن باید حتما شرایطی فراهم شود. مثلاً به خودشان می گویند اگر وضع مالی ام خوب شد بعد به نیازمندان کمک مالی می کنم. اگر گرفتاری های کاری ام برطرف شد بعد به همکارم که نیاز به کمک فکری دارد کمک خواهم کرد. اگر مشغله های زندگی ام کمتر شد بیشتر به پدر و مادرم محبت می کنم. اگر فراغت یافتم بیشتر با فرزندم بازی خواهم کرد. اگر حوصله پیدا کنم بیشتر با همسرم حرف خواهم زد. بدین ترتیب می بینیم که اکثر ما خوب بودن را موکول به آینده و بوجود آمدن شرایطی خاص می کنیم. اما غافل از آنیم که شاید این شرایط هیچ وقت بوجود نیایند. پس آیا باید که خوب بودن را تجربه نکنیم؟ در بخش ادامه مطلب داستانی را که از بیل گیتس نقل شده است می خوانیم تا طعم خوب بودن را بچشیم.



ادامه مطلب
[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 16:8 ] [ پیمان متقی ]

اگر خواهان کارکنان خوش رو و بشاش هستید، باید در مرحله استخدام کارکنان به این موضوع توجه نمایید. آیا باید از گزینش افراد منفی، سازگاری ناپذیر، ایرادگیر و مشکل آفرین، که از موضوعات مربوط به شغل خود احساس رضایت و خشنودی ناچیزی دارند، خودداری نمود؟ لطفا مدتی تأمل فرمایید و پاسخ خود را روی برگه ای یادداشت نمایید سپس آن را با پاسخ ارائه شده در بخش ادامه مطلب مقایسه نمایید.


ادامه مطلب
[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 0:31 ] [ پیمان متقی ]

در بیستمین هفته سال 1391 و دومین هفته از ماه مبارک رمضان سال 1433 بر آن هستیم به دیگران فارغ از خوب یا بد بودنشان عشق بورزیم. ما دوست داشتن دیگران را صرفا به خاطر بنده خدا بودنشان تمرین خواهیم کرد. در این هفته سعی خواهیم کرد مردم را به خاطر اشتباهاتشان سرزنش نکنیم و آنها را همانگونه که هستند دوست بداریم. این سادگی نیست بلکه تمرینی برای بهتر زندگی کردن است. این به معنی غفلت از هوشیاری در روابط با دیگران نیست، بلکه تمرینی برای برقراری روابطی سالم تر است.

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 23:35 ] [ پیمان متقی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب
  • یزد
  • سه سیب
  • خراسان